خورد کردن شخصیت در ج.ا.

به نظر من یکی از بدترین آسیبهای فرهنگی ای که جمهوری اسلامی به ایران زده رواج دروغگوی و دورویی هست. به نظر من برنامه در حقیقت شکستن روح تک تک افراد جامعه هست و اینجوری که به نظر میاد کاملا هم موافق بودن. بذارین یکی دوتا مثال  بزنم.

من موقعی که سال آخر دبیرستان بودم یک دفعه صف نماز جمعیت مدرسه افرادش تغییر کرد. بیشتر همکلاسیهای درس خون من یک شبه شدن نماز خون.  بچه های دختربازی که تا ۲ روز پیش کارشون  پارتی رفتن و مشروب خوری بود، یک دفعه ته ریش گذاشتن، شدن مسلمون های مدرسه، اعضای انجمن اسلامی و …. تمام این کارها هم برای اینکه اگر از سد کنکور گذشتن، تائید بشن و بتونن دانشگاه رو شروع کنن. این که اصلا یک همچین مسخره بازی به نام تائید کردن وجود داشت خودش جای بحث داره اما صحبت من امروز در این باره نیست. در ضمن نمی خوام که راجع به اشخاصی که به نظر من خودشون رو پست کردن و وانمود به بودن چیزی کردن که نبودن صحبت بکنم. نکته مورد نظر من این واقعیت هست که نه فقط من یا خود اون همکلاسیهای تازه مسلمون شده، که همه مدرسه، از جمله رهبری انجمن اسلامی و مدیر و ناظم حزب اللهی هم میدونستن که این بچه ها دارن فیلم بازی می کنن. و همه شون هم تا جایی که من اطلاع دارم جایزه شون رو گرفتن و بعد از کسب نمره، تائید هم شدن. این یعنی اینکه مقامات بالاتر دروغگویی رو ترویج میدادن. فکرش رو بکنین، منی که خودم رو به عنوان مسلمون جا زده ام میدونم که مسلمون نیستم و اینکار رو فقط برای رسیدن به هدف (تاییدیه گرفتن) می کنم، حزب اللهی ها هم میدونن که من مسلمون نیستم اما تاییدم می کنن چون نقشم رو بازی کردم، من هم میدونم که اونها میدونن که همه کارهای من فیلم هست و از روی اجبار. این یعنی همه دارن دروغ میگن، همه هم میدونن، و همه هم قبول می کنن. این در حقیقت به رخ کشیدن قدرت در تک تک افراد جامعه هست: ما میدونیم که تو مسلمون نیستی اما ببین، وادارت کردیم خودت رو به اون شکلی در بیاری که ما میخواییم. تو امروز به ساز ما رقصیدی، پس همیشه رقاص ما خواهی بود.

واقعا به خودم افتخار می کنم که حتا یک بار هم چه با خودم و چه با دیگران دورو نبو ده ام. هزینه ش رو هم البته دادم: ۲ بار دانشگاه قبول شدم اما بهم گفتن آقا شما مورد تائید نیستی. البته فکرش رو که می کنم اون قد بازی من خیلی برام کم بها بود. چه بسیار افرادی که تسلیم این جو دروغگویی و دورویی نشدن و جونشون رو از دست دادن.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای خورد کردن شخصیت در ج.ا.

  1. فرهاد :گفت

    میشه یکم بیشتر در رابطه با این گزینش ورود به دانشگاه در دهه شصت و اوایل هفتاد بگی؟
    من یادمه دخترخاله هام یکیشون که دانشگاه قبول شد سال ۱۳۷۰ اومده بودن از در و همسایه می پرسیدن چادر سر می کنه؟چه جوریه ایشون؟
    حالا که گفتی این قضیه را که ۲بار رد شدی،می تونی بیشتر راجع بهش توضیح بدی؟من اوایل دهه هشتاد شمسی دانشگاه قبول شدم و دیگه این قضایا نبود.مثلا اگه رشته ای می خواستی چه می دونم بری که دانشگاهش زیر نظر وزارت دفاع هست گزینش هنوز داشت ( چه روزنامه ای می خونی (‌باید بگی کیهان طبیعتا!)،مسجد کجا می ری؟ نماز جمعه شرکت می کنی؟)
    بعد چه جوری بود اگه گزینش رد می شدی می تونستی سال بعد دوباره شرکت کنی؟
    راستی یه چیز دیگه زمان ما بعد از آمدن رتبه انتخاب رشته می کردیم می دونم که زمان شماها اول انتخاب رشته می کردین بعد کنکور می دادین(هنوز کنکور کارشناسی دانشگاه آزاد این شکلیه).می خواستم ببینم اون موقع ها جو
    گیر نمی شدین همش دانشگاه های خوب را بزنید بعد از ۶ ماه که مثلا فکر می کردید خوب درس می خونید ولی افتضاح درس خوندید( که اگثرا اینجوری میشه!)نمره تان برای اون رشته خوب ها بد باشه؟

    ممنون

    • bozmajje :گفت

      فرهاد جان،

      اونموقعی که من امتحان میدادم، دانشگاه آزاد اسلامی تازه شروع به کار کرده بود و من اصلا تو فکرش نبودم. کنکور ۲ مرحله رسمی و یک مرحله غیر رسمی داشت. در مرحله اول دو برابر ظرفیت دانشگاه ها قبول میکردن. مثلا اگر ظرفیت دانشگاه ها ۵۰ هزار نفر بود، ۱۰۰ هزار نفر در مرحله اول قبول می شدن. اگر نمره بالا داشتی می آمدی مرحله دوم. اگر درست یادم بیاد، نمره مرحله دوم رو بهت میدادن و تو ۳ یا ۵ تا انتخاب میکردی که کجا میخوایی بری. اگر نمره کافی بود، مرحله سوم شروع میشد: از همسایه، انجمن اسلامی محل، انجمن اسلامی مدرسه، خلاصه از در و دیوار میپرسیدن که آیا فلانی مسلمون هست؟ نماز میخونه؟ سیاسی هست؟ اگر اینجا میخواستی قبول بشی باید کارهایی رو میکردی که تو نوشته‌ م بهش اشاره کردم: صف نماز مدرسه بری، ریش بذاری، مسلمون بازی در بیاری. کاری که من یکی که نکردم. این رو هم بگم که من بچه هایی رو میشناختم که مثلا کمونیست بودن ولی سال آخر دبیرستان توبه کردن، نماز خوندن، اما باز هم دانشگاه راهشون ندادن.
      در مورد اینکه چند بار میتونستی کنکور بدی، هر چند بار که دلت می خواست. تنها اشکال این بود که معمولا بعد از یک بار اگر پسر بودی نوبت سربازی بود و ۳ سال میبایست می رفتی یا میکشتی یا کشته میشدی. من چون زودتر از معمول دیپلم گرفتم تا ۳ بار می تونستم تو کنکور شرکت کنم اما بعد از دو بار زدم بیرون (از ایران).
      فکر می کنم یک سوال هم در اینمورد داشتی که از کجا میدونستی نمره ات رسید اما تائید نشدی. من شخصاً میدونم که نمره ام رسید چون هم برام رسما نامه آمد که برادر شما صلاحیت نداری (کنکور اول)، هم اسمم تو لیست افرادی که به خاطر کمبود نمره قبول نشده بودن نبود (یعنی نمره آوردم اما قبول نشدم) و هم یکی از دوستهام که تو انجمن اسلامی مدرسه بود بهم گفت که در مورد من سوال کرده بودن.

      • فرهاد :گفت

        وای یعنی اون نامه را الان نداری؟!
        الان اگه کسی یکی از این نامه ها را داشته باشه و اسکن کنه و بگذاره روی بالاترین خیلی باحال میشه!
        راستی می گم وبلاگ دهه شصت را می خونی؟!
        http://dahe60a.blogfa.com/
        وبلاگ اولیش که از روی بلاگفا پاک کردن،این وبلاگ دومیه.نمی دونم چه گیریه روی بلاگفا بنویسه!
        ولی فکر کنم امثال شما که از ما بزرگتر و اون دهه نکبت شصت جوونیتون بوده،خیلی تجدید خاطره بشه.

        راستی راجع به وبلاگتون:
        اون مطلب کشتی نوح خیلی به فکرم فرو برد.ولی نمی دونم چرا دیگه نمی خوام اصلا به این چیزها فکر کنم.خسته شدم از فکر کردن به مذهب و ایدئولوژی و کتاب راجع بهشان خواندن و بحث کردن با دوستان و نقد و چالش آنها.دلم می خواد پول دربیارم و برایم اهمیت نداشته باشند.
        شاید یکی از این تفاوت هایی که می گی ما جوانهای کشورهای ایدئولوژی زده ( حالا چه اسلامی ، چه مارکسیسیتی چه کوفت و زهر مار!( البته غیر از چینی ها که مسخ مسخ هستند)) اینه که هی باید به این مسائل فکر کنیم.اون وری ها مثلا یه جوان همسن من در گالیفرنیا(‌حالا به طبقه خیلی بالا و روشنفکر آمریکا کار ندارم) به تخمش هم نیست که دنیا چه خبر است و زندگی اش را می کند و صفایش.حالا مثلا شما بعد از این همه سال هنوز این مسائل مثل خوره در روحته و به قول یک ظریفی این دردی است که تا مرگ نیاید نرود.
        چه کنیم که بیخیال شیم؟اصلا تو که بیشتر از ما تجربه داری و هر روز خبر می خونی و معلومه زجز زیاد می کشی نظرت چیه؟شما که بیست و اندیه خارج از ایرانی میشه یک پست راجع به مسئله بنویسی و نقطه نظراتت را همراه با تجربه شخصی شرح بدی؟آیا اگه یکی که مثل شما فکر می کنه و دلش می تپه واسه ایران ولی سنش یک ۱۵ سالی کمتره بزنه به بیخیالی فکر می کنی موفق تره؟
        ممنون

      • bozmajje :گفت

        باید ببینم نامه رو دارم یا نه. خیلی چیزها از دوران بچگیم همراه ام هست، از جمله کارنامه های تمام سالها، یا نامه ای که یک نفر در مدرسه راهنمایی نوشته بود و توصیه کرده بود که من برم رشته تجربی. خیلی چیز هام هم گم شده، شناسنامه ام نیست، تصدیقم نیست. اگر این نامه رو پیدا کنم شاید عکسی ازش رو این سایت بذارم.

        در مورد کشتی نوح، و یا هر صحبت دیگه یی که در مورد خدا یا دین می کنم، قصدم اصلا از دین برگردوندن کسی نیست. تجربه به من نشون داده که این کار خیلی مشکلی هست. من فقط دلم می خواد کسی پیدا بشه و سر صحبت رو باز کنه ببینم کسایی که واقعا به این جور (به نظر من) قصه های بچه گونه ایمان دارن چی میگن. ماها همه مون به خیلی چیزها اعتقاد راسخ داریم بدون اینکه اصلا راجع بهش فکر کرده باشیم. بعضی وقتها وقتی یکی از بیرون یک سیخونک میزنه، به فکر می افتیم. من همین که کسی به فکر بیفته برام کافی هست.

        در باره مطلبی که پیشنهاد دادی حتما به زودی چیزی خواهم نوشت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s